معماری
خانه / فرهنگی و هنری / داستان و حکایت (صفحه 2)

داستان و حکایت

درس آموزگار به شاگردانش!

  معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدم هایی که از آنها بدشان می آید ، سیب زمینی بریزند و با خود به مدرسه بیاورند. …

ادامه نوشته »

زن و مرد

روزی از دانشمندی ریاضیدان پرسیدند: نظرتان درباره زن و مرد چیست؟ جواب داد: اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =۱ اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰ اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد …

ادامه نوشته »

وصیت پدر به پسر

شخصی به پسرش وصیت کرد که پس از مرگم جوراب کهنه ای به پایم بپوشانید، مےخواهم در قبر در پایم باشد. وقتی که پدرش فوت کرد و جسدش را روی تخته شست و شوی گذاشتند تا غسل بدهند، پسر وصیت پدر خود را به عالِم اظهار کرد، ولی عالِم ممانعت …

ادامه نوشته »

این بهترین خبری است که شنیدم

روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود. پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. …

ادامه نوشته »

بازارياب

مدير يك كارخانه كفش دوزي يكي از بازاريابهاي خود را براي بررسي به يكي از سرزمين هاي دور فرستاد. او با مشاهده اين كه غالب مردم كفش به پا ندارند تعجب كرد و طي گزارشي به مدير خود نوشت:   اينجا فرهنگ كفش پوشي وجود نداشته و بازار مناسبي براي …

ادامه نوشته »

نصیحت حکیم به فرزندش

حکیمی به فرزندش گفت :   ای جان فرزند ، هزار حکمت آموختم که از آن چهارصد انتخاب کردم و از چهارصد ، هشت کلمه برگزیدم که جامع جمیع کلمات حکمت است. فرزندم دو چیز را هیچ وقت فراموش مکن : · خدا را ، مرگ را دو چیز را …

ادامه نوشته »

اخلاق

مرد دانایی به دهی سفرکرد ، زنی که مجذوب او شده بود از مرد دانا خواست تا مهمان او شود ، مرد دانا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه آن زن شد   کدخدای دهکده هراسان خود را به مرد دانا رسانید و گفت: این زن هرزه است و بد …

ادامه نوشته »

گفت و گوهای تنهایی

سالها دراتاقم نشسته بودم و چشم به در و گوش به صدای پایی که مگر او از راه برسد. ازهرصدای پایی ازجا می پریدم که اوست. هر دری که باز میشد، او نبود. همواره میآمدند و میرفتند و بسیار، اما او نیامد. و اکنون دراتاقم همچنان نشسته ام اما میدانم …

ادامه نوشته »

فرصت جدید

  به همسرم مأموریتی داده شد که به صحرای موجاوه در کالیفرنیا برود، او باید به سربازان تعلیم نظامی می داد. برای اینکه نزدیک شوهرم باشم، همراه او رفتم! شوهرم را برای مانور به صحرا فرستادند و من در کلبه ای که در اختیارمان بود تنها ماندم. گرما حتی در …

ادامه نوشته »