معماری
خانه / فرهنگی و هنری / داستان و حکایت (صفحه 2)

داستان و حکایت

وصیت پدر به پسر

شخصی به پسرش وصیت کرد که پس از مرگم جوراب کهنه ای به پایم بپوشانید، مےخواهم در قبر در پایم باشد. وقتی که پدرش فوت کرد و جسدش را روی تخته شست و شوی گذاشتند تا غسل بدهند، پسر وصیت پدر خود را به عالِم اظهار کرد، ولی عالِم ممانعت …

ادامه نوشته »

این بهترین خبری است که شنیدم

روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود. پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. …

ادامه نوشته »

بازارياب

مدير يك كارخانه كفش دوزي يكي از بازاريابهاي خود را براي بررسي به يكي از سرزمين هاي دور فرستاد. او با مشاهده اين كه غالب مردم كفش به پا ندارند تعجب كرد و طي گزارشي به مدير خود نوشت:   اينجا فرهنگ كفش پوشي وجود نداشته و بازار مناسبي براي …

ادامه نوشته »

نصیحت حکیم به فرزندش

حکیمی به فرزندش گفت :   ای جان فرزند ، هزار حکمت آموختم که از آن چهارصد انتخاب کردم و از چهارصد ، هشت کلمه برگزیدم که جامع جمیع کلمات حکمت است. فرزندم دو چیز را هیچ وقت فراموش مکن : · خدا را ، مرگ را دو چیز را …

ادامه نوشته »

اخلاق

مرد دانایی به دهی سفرکرد ، زنی که مجذوب او شده بود از مرد دانا خواست تا مهمان او شود ، مرد دانا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه آن زن شد   کدخدای دهکده هراسان خود را به مرد دانا رسانید و گفت: این زن هرزه است و بد …

ادامه نوشته »

گفت و گوهای تنهایی

سالها دراتاقم نشسته بودم و چشم به در و گوش به صدای پایی که مگر او از راه برسد. ازهرصدای پایی ازجا می پریدم که اوست. هر دری که باز میشد، او نبود. همواره میآمدند و میرفتند و بسیار، اما او نیامد. و اکنون دراتاقم همچنان نشسته ام اما میدانم …

ادامه نوشته »

فرصت جدید

  به همسرم مأموریتی داده شد که به صحرای موجاوه در کالیفرنیا برود، او باید به سربازان تعلیم نظامی می داد. برای اینکه نزدیک شوهرم باشم، همراه او رفتم! شوهرم را برای مانور به صحرا فرستادند و من در کلبه ای که در اختیارمان بود تنها ماندم. گرما حتی در …

ادامه نوشته »

داستان طنز

یک زوج در اوایل ۶۰ سالگی، در یک رستوران دنج رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودند. یک زن جادوگر😈 که از آنجا می گذشت وارد رستوران شد و سر میز آنها رفت و گفت: آه شما زوجی مثال زدنی هستید و درتمام این مدت به هم …

ادامه نوشته »

شیخ جنید بغداد و بهلول

#داستان های دریافتی   آورده اند که شیخ جنید بغداد به عزم سفر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او. شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را …

ادامه نوشته »