معماری
خانه / فرهنگی و هنری / داستان و حکایت

داستان و حکایت

داستان نماز جمعه

  خشک سالی و قحطی شهر #مدینه را فرا گرفته بود . احتیاجات اولیه ی مردم چنان گران و نایاب شده بود که مردم ، روزگار را به سختی می گذراندند .   تنها هنگامی که قافله ای تجارتی به مدینه می آمد ، مردم از ته دل خوشحال می …

ادامه نوشته »

داستان سنگ و گنج

مادر شوهر بعد از اتمام ماه عسل با تبسم به عروسش گفت: تو توانستی در عرض سی روز پسرم را وادار به انجام نمازهایش در مسجد بکنی؛ کاری که من طی سی سال در انجام آن تلاش کردم و موفق نشدم….! عروس جواب داد: مادر داستان سنگ و گنج را …

ادامه نوشته »

تا میتوانی به همسرت مهربانی کن

فردى ازدواج کرد و به خانه جديد رفت ولی هرگز نمیتوانست با همسر خود کنار بیاید آنها هر روز باهم جر و بحث میکردند روزی نزد داروسازی قدیمی رفت واز او تقاضا کرد سمی بدهد تا بتواند با آن همسر خود را بکشد داروساز گفت اگر سمی قوی به تو …

ادامه نوشته »

هرگز به خدا نگو چرا؟

کلاغ و طوطی هر دو زشت آفریده شدند. طوطی اعتراض کرد و زیبا شد اما کلاغ راضی بود به رضای خدا، امروز طوطی در قفس است و کلاغ آزاد…!! پشت هر حادثه ای حکمتی است که شاید هرگز متوجه نشوی! هرگز به خدا نگو چرا؟

ادامه نوشته »

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﺳﺖ !

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﺳﺖ ! ﻣﺮﺩ گفت: ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻧﯿﺴﺘﻢ !   ﻣﺮﮒ: ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﻟﯿﺴﺖ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ.   ﻣﺮﺩ: ﺧﻮﺏ، ﭘﺲ ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ!!!   ﻣﺮﮒ “: ﺣﺘﻤﺎ”. …

ادامه نوشته »

رسم حاکم

حاکمی رسم بنهاد هر که از مسافران و ساکنان دزدی کند، آن شخص را سوار بر الاغ به مدت یک هفته در شهر بگردانند. این گذشت تاکه شخصی ازدیگری حلوا بدزدید وبخورد. به جرم دزدی به محکمه اش بردند وچون محکوم شد، طبق حکمِ حاکم سوار بر الاغی اورا درشهر …

ادامه نوشته »

جوانمرد

از حموم عمومی در اومدیم و نم نم بارون میزد ، خانومی جوون و محجبه بساط لیف و جوراب و … جلوش پهن بود ، دوستم رفت جلو و آروم سلام کرد و نصفه بیشتره لیف و جوراباشو خرید … تعجب کردم و پرسیدم : داداش واسه کی میخری ؟ …

ادامه نوشته »

عمق اين رودخانه چقدر است؟

عمق اين رودخانه چقدر است؟   شتر جواب داد: تا زانو ولي وقتي روباه توي رودخانه پريد ، آب از سرش هم گذشت! روباه همانطور که در آب دست و پا مي زد و غرق مي شد به شتر گفت: تو که گفتي تا زانووووو!   و شتر جواب داد: …

ادامه نوشته »

کار خير

مردی صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند. لباس پوشيد و راهي مسجد شد. در راه، به زمين خورد و لباس هايش کثيف شد. بلند شد، خودش را تکاند و به خانه برگشت. او لباس هايش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. …

ادامه نوشته »

درس آموزگار به شاگردانش!

  معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدم هایی که از آنها بدشان می آید ، سیب زمینی بریزند و با خود به مدرسه بیاورند. …

ادامه نوشته »