معماری
خانه / فرهنگی و هنری / داستان و حکایت

داستان و حکایت

حکمت خدا

قرآن سوره بقره بخشی از آیه 216 حکمت خدا گنجشک به خدا گفت، لانه ی کوچکی داشتم، آرامگاه خستگیم، سرپناه بی کسیم، طوفان تو آن را ازمن گرفت کجای دنیای تو را گرفته بود؟؟ خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات …

ادامه نوشته »

داستان مار در دكان نجاری

یک شب مار بزرگی برای پیدا کردن غذا وارد دكان نجاری شد عادت نجار اين بود كه موقع ترک کارگاه وسايل كارش را روي ميز بگذارد. آن شب، نجار اره اش را روی ميز گذاشته بود. همينطور كه مار گشت ميزد بدنش به اره گير کرد و كمي زخم شد …

ادامه نوشته »

داستان نماز جمعه

  خشک سالی و قحطی شهر #مدینه را فرا گرفته بود . احتیاجات اولیه ی مردم چنان گران و نایاب شده بود که مردم ، روزگار را به سختی می گذراندند .   تنها هنگامی که قافله ای تجارتی به مدینه می آمد ، مردم از ته دل خوشحال می …

ادامه نوشته »

داستان سنگ و گنج

مادر شوهر بعد از اتمام ماه عسل با تبسم به عروسش گفت: تو توانستی در عرض سی روز پسرم را وادار به انجام نمازهایش در مسجد بکنی؛ کاری که من طی سی سال در انجام آن تلاش کردم و موفق نشدم….! عروس جواب داد: مادر داستان سنگ و گنج را …

ادامه نوشته »

تا میتوانی به همسرت مهربانی کن

فردى ازدواج کرد و به خانه جديد رفت ولی هرگز نمیتوانست با همسر خود کنار بیاید آنها هر روز باهم جر و بحث میکردند روزی نزد داروسازی قدیمی رفت واز او تقاضا کرد سمی بدهد تا بتواند با آن همسر خود را بکشد داروساز گفت اگر سمی قوی به تو …

ادامه نوشته »

هرگز به خدا نگو چرا؟

کلاغ و طوطی هر دو زشت آفریده شدند. طوطی اعتراض کرد و زیبا شد اما کلاغ راضی بود به رضای خدا، امروز طوطی در قفس است و کلاغ آزاد…!! پشت هر حادثه ای حکمتی است که شاید هرگز متوجه نشوی! هرگز به خدا نگو چرا؟

ادامه نوشته »

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﺳﺖ !

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﺳﺖ ! ﻣﺮﺩ گفت: ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻧﯿﺴﺘﻢ !   ﻣﺮﮒ: ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﻟﯿﺴﺖ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ.   ﻣﺮﺩ: ﺧﻮﺏ، ﭘﺲ ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ!!!   ﻣﺮﮒ “: ﺣﺘﻤﺎ”. …

ادامه نوشته »

رسم حاکم

حاکمی رسم بنهاد هر که از مسافران و ساکنان دزدی کند، آن شخص را سوار بر الاغ به مدت یک هفته در شهر بگردانند. این گذشت تاکه شخصی ازدیگری حلوا بدزدید وبخورد. به جرم دزدی به محکمه اش بردند وچون محکوم شد، طبق حکمِ حاکم سوار بر الاغی اورا درشهر …

ادامه نوشته »

جوانمرد

از حموم عمومی در اومدیم و نم نم بارون میزد ، خانومی جوون و محجبه بساط لیف و جوراب و … جلوش پهن بود ، دوستم رفت جلو و آروم سلام کرد و نصفه بیشتره لیف و جوراباشو خرید … تعجب کردم و پرسیدم : داداش واسه کی میخری ؟ …

ادامه نوشته »