معماری
خانه / داستان و حکایت / زنان همیشه آینده نگرند

زنان همیشه آینده نگرند

حکایت طنز زنان همیشه آینده نگرند

پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید.
او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد.
همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد.
او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا اینکه همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند.
او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت:
دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام !


کلید واژه ها : داستان,حکایت,طنز,سرگرمی,زنان همیشه آینده نگرند,قصه,رمان,سخن بزرگان,تفکر,مطالب آموزنده, داستان آموزنده,حکایت آموزنده,قصه آموزنده,رمان آموزنده,سخنان آموزنده,جملات آموزنده, داستانهایآموزنده,حکایتهای آموزنده,قصه های آموزنده,رمان های آموزنده,سخنهای آموزنده,جمله های آموزنده

درباره ی مدیر وب سایت

همچنین ببینید

خاطرات یک پزشک

خاطرات یک پزشک

خاطرات یک پزشک خاطره بسیار جالب توسط یک دانشجوی پزشکی زماني كه ما دانشجوي پزشكي …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *