معماری
خانه / داستان و حکایت / خدا رو شکر که هستی
خدا رو شکر که هستی

خدا رو شکر که هستی

خدا رو شکر که هستی

قهر بودیم..در حال نماز خوندن بود..

نمازش که تموم شد هنوز پشت به اونو رو به دریا نشسته بودم…

کتاب شعرش و برداشت و شروع کرد به خوندن..با یه لحنه دلنشین…

ولی من باز باهاش قهر بودم…!!

کتاب و گذاشت کنار بهم نگاه کرد و گفت: “غزل تمام، نمازش تمام،دنیا مات ….

سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد” باز هم بهش نگاه نکردم..

اینبار پرسید: عاشقمی؟؟ سکوت کردم…

گفت: “عاشقم گر نیستی لطفی بکن نفرت بورز….بی تفاوت بودنت هر لحظه آبم می کند”

دوباره با لبخند پرسید: عاشقمی مگه نه؟؟ گفتم : نههه

گفت: “لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری ..

که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری”

دیگه نتونستم بهش نگم وجودش چقدر آرامش بخشه…بهش نگاه کردم و از ته دل گفتم:

خدا رو شکر که هستی

درباره ی مدیر وب سایت

همچنین ببینید

خاطرات یک پزشک

خاطرات یک پزشک

خاطرات یک پزشک خاطره بسیار جالب توسط یک دانشجوی پزشکی زماني كه ما دانشجوي پزشكي …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *